من که پاییز را دوست دارم
شاعری از تبار بهارم
مثل احساسی از آرزوها
پا در این عرصه ها می گذارم
در دل دفتر شعرهایم
شوقی از جنس یادگارم
شادمانم که احساس خود را
با شما در میان می گذارم
- ۱ نظر
- ۱۹ خرداد ۰۳ ، ۰۶:۵۸
من که پاییز را دوست دارم
شاعری از تبار بهارم
مثل احساسی از آرزوها
پا در این عرصه ها می گذارم
در دل دفتر شعرهایم
شوقی از جنس یادگارم
شادمانم که احساس خود را
با شما در میان می گذارم
من پسر خوانده شاهنامه
من رفیق غزل های حافظ
من پر از عطر باران وشعرم
من پر از جرعه های امیدم
ساده همرنگ صبح سپیدم
من دوبیتی دوبیتی شنیدم
آنچه را گفته بابا برایم
من پر از خاطرات و تغزل
من حماسی ترین لحظه ها را
در نگاه زمین یاد دارم
شعر سرسبزی و سربلندی
دارم از روزگار گذشته
من پر از حرف های قشنگم
بشنو این حرف هایم که گفتند
حرف هایم همه دیدنی هاست
رسیده باز از راه
بهار سبز و ساده
درخت کوچه ی ما
به راهش ایستاده
برای او لباسی
پر از شکوفه دارد
و چند شعر زیبا
که ساده می گذارد
درخت کوچه ی ما
لباس تازه پوشید
لباس نو نوارش
قشنگ و سبز و زیبا
بهار مثل هر بار
نوشته چند شیوه
درخت سایه دار و
درخت سبز و میوه
شهر باور نمی کرد انگار
حس آزادی تازه اش را
حس پر شوق لبخند مادر
حس این شادی تازه اش را
شهر باور نمی کرد انگار
خواب می دید اینجا دوباره
خواب مهتاب های لب شط
خواب افسانه ها و ستاره
بندر اما پر از شوق بودن
شوق دیدار با لاله ها داشت
شاعری بود در گوشۀ شهر
شعر او رنگ سرخ خدا داشت
شهر باور نمی کرد اما
حس این شوق او آشنا بود
شهر خونین شد آزاد ازاد
فتح این شهر دست خدا بود