نگاه تابستان
پر از عطشناکی
پر از گل لبخند
گل و زمین خاکی
بهانه های نو
برای شادی ها
به آسمان می رفت
صدای شادی ها
پر از امید و شوق
تمام تابستان
نوشته شادی را
به نام تابستان
- ۰ نظر
- ۱۱ مرداد ۹۹ ، ۰۹:۰۱
نگاه تابستان
پر از عطشناکی
پر از گل لبخند
گل و زمین خاکی
بهانه های نو
برای شادی ها
به آسمان می رفت
صدای شادی ها
پر از امید و شوق
تمام تابستان
نوشته شادی را
به نام تابستان
دلم این روزها غرق خاطرات گرم تابستان است
بازی
سایه ی تک درخت بید
حوی آبی حاشیه محله
مدرسه تعطیل
کشتزارها
قنات با آبی خنک
خنده ها و شادی ها
و...
چه حالی داشتیم یادش بخیر
تمام کوچه ها از شوق لبریز
نگاه بچه ها سرگرم بازی
دلم در زیر سایه با تبسم
چه ساده می کند او جمله سازی
بنویسیم به همراه بهار قرآن
دل مان مثل پرستو رفته
تا به دیدار
به وقت افطار
چقدر لذت نابی دارد
حس و حال سحر ماه خدا
آسمان نزدیک است
دست ها سرشارند
از گل ناز دعا
چه روزهای تلخی
چه روزهای سردی
دلم هوای بازی
دلم هوای بودن
گرفته است اینجا
خداکند دوباره
به شادمانی از عید
به خنده بازگردیم
زمزمه
خاطره
برف سرد
یک نفر مثل من
گوش به آهنگ خدا می کند
شهرما
با نفس سرد خود
باز صفا می کند
کودکان شهر من
در نبود یک پدر
یک پناه سربلند
خسته می گریستند
آسمان ابری شد
برف بارید
زمین با نفس سرد نشست
بوی آتش پیچید
زوزه ها پشت سر هم بر خاست
پیرمرد آهسته
خاطرات سفرش را می گفت
سفری در دل تاریخ و زمان
خاطراتی که پر از فریاد است
در سکوتی دلگیر
98/9/17
باز ابر
باد سرد
کوچه که بی خواب شد
در نفس صبح دم
یک نفر شعر سپیدی نوشت
بازشد
بارش برف سفید
پاییز فصل رنگ است
نقش و نگاری از رنگ
هرچند سرد سرد است
دارد بهاری از رنگ
یک کاسه مهر دیدم
در دست های پاییز
خش خش کنان هر برگ
دارد صدای پاییز
مادربزرگ می گفت
پاییز حرف دارد
زیباتر است وقتی
باران وبرف دارد
حیاط مدرسه ، پر
نوشتم از هیاهو
رفاقت های تازه
به سبک یک پرستو
که از راه آمده باز
در این آغاز پاییز
نوشتم مهربانی است
تمام راز پاییز
مهر ماه زندگی
مهر ماه همدلی
از میان دفتر خاطرات روزها
مهر ماه بودن است
در میان لحظه های پرکتاب
ماه لبخند وسلام
ماه شعر و ماه رنگ
مهر ماه نظم ودرس
ماه تمرین و امید
ماه باهم بودن است
ناگهان خورشید دریک صبح زود
شعر شادی را برای دشت خواند
یک نفر چوپان شبیه شاعری
شعر گل را موقع برگشت خواند
با ترنم های صبح و زندگی
دشت پر شد از گل و نور و امید
ابر کوچک از دل این آسمان
بر زمین با سایه نقاشی کشید
بره ها با سایه ها بازی کنان
می روند این سو و آن سو بی صدا
خنده دل بر بچه های روستا
شکر می گویند بر کار خدا
کوچه ها
گرم گرم
لحظه ها
پرشده از حس نجیب و عجبیب
بچه ها
درپی بازی و سرود وشنا
وای چه احساسی خوشی داشتیم
خاطره ها
ماندگار پابه جا
در این گرمای تعطیل
در این شوق فراوان
نوشتم حرف هایی
برای یادگاری
خدا کند دوباره
تمام بچه ها باز
کنار جوی آب
به زیر سایۀ بید
پراز امید و لبخند
بدون ترس و تردید
به دورهم نشینیم
و حس شاعرانه به لحظه ها ببخشیم
خدا کند که یادها
دوباره زنده باشد
هوا بسیار گرم است
به ذهنم می رسد که
بگویم
زمین در حال پختن
و ما اینجا کبابیم
باز نگاهی جدید
باز امیدی که مرا می برد
منتظرم ساعتی
پشت به گرما کنم
خاطره خویش را
در دل آرام تو پیدا کنم
این منم
مانده در این ساحل تالاب سرد
گل در بهار زیباست
باران گمانم که
آرایشی بهاری در دست اوست اینجا
صبح ونسیم انگار
شعری جدید دارند
امروز روز عید است
یک قصه تازه خواند خورشید
من پر شدم از بهانه ای نو
در دشت پر از امید هستم
در فکر گل و ترانه ای نو
نو می شود نوروز
گل می کند با او
رنگ بهار اینجاست
از دست پر امید
مانند یک خورشید
این یادگار اینجاست
دوباره بلبلی خواند
ترانه های شیرین
بهانه های کوچک
بهانه های شیرین
کسی کشید یک گل
به روی سنگ و دیوار
نسیم آمد از راه
خبر خبر خبر دار
بهار و عطر نوروز
ز راه می رسد باز
و سال تازه اینجا
شود دوباره آغاز
چه روزهای خوبی
چه حس و حال نابی
دلم هوای گل کرده
در این هوای نامرد
در این هوای خسته
بهار می رسد باز
بهار در دل برف
برفها بادها
هرکدام زمزمۀ حال خوش
دست ها ابرها
سرد سرد
روزها پر زبرف
آنچه به جا مانده فقط خاطره است
کودکان اشک ریز
روزها می گذرد مثل باد
برگها مثل ابر
توی فضا دل خانه همه
در پی هم می دوند
صبح زود
موقع رفتن شده تا مدرسه
کاش به مشهد شما
سلام ما می رسید
سلام گرم وساده ای
که عطر باغ ها در اوست
تمام لحظه ها را
پر از امید کردی
وشهر خسته را تو
رفیق عید کردی
تو آمدی
و با تو
بهار شعرها داشت
خرداد های تشنه
چشم انتظار دیدار
در ماه آسمانی
مهمانی بهار است
مهمان دوست باید همراه نور باشد
تمام شهر پر شد
پر از گل و ترانه
امید چون پرنده
در این میانه پر زد
بهار عطر گل داشت
بهار بوی باران
ولی گمانم امسال
بهار تشنه باشد
صبح نو
زمزمه ی روز نو
روز نو
همقدم سال نو
زندگی سبزتان
پر شود
از حال و هوای جدید
خانه ها ساکت و سرشار حرف
لحظه ها
منتظر صبح سپید و بهار
کوچه ها
همنفس بوی خوش دوستی
می رسد
فصل نو
ماه نو
روز نو
روزهای سرد و پر حضور برف
مملو از نگاههای ساده اند
از سپیدی امید
تا سیاهی زغال
شعرهای خواندنی ما شدند
روزهای برفی گذشته بعد از این
خاطرات زنده ی بهاری اند
زمستان بی برف
مثل کتاب
بی نوشته است
کاش کتاب زمستان
به نوشتنی سفید می شد