بهانه های شیرین

بایگانی
آخرین مطالب

می درخشد هر صبح
ده ما با خورشید 
پر شده این ده ما 
از هزاران امید 
ده ما با گلها 
دوستی دیرینه است 
دل این مردم ده 
باصفا، بی کینه است 
صبح ها بانگ خروس 
می دهد مژده ی کار
صبح ها با این بانگ
می شوم من بیدار
پونه های اینجا
بوی خوبی دارند
مردمان این ده 
شعر گل می کارند 
فصل پاییز که شد
شعرشان می روید
باد از مزرعه ها 
شعر را می بوید 

۱۳۷۷/۷/۱۳

  • مهدی طهماسبی دزکی

صدای سرفه ها در کوچه پیچید 

گمانم آسمان در فکر درد است 

به من می گفت مادر آرام بنشین 

که در بیرون هوا بسیار سرد است 

صدای خش خش و سرفه بهم ریخت 

تمام حس و حال کوچه ها را 

و من در خاطرات سرد دارم 

نشان خسته ای از آن صدا را 

 

  • مهدی طهماسبی دزکی

صبح بارانی و من 

دفترم سر شار شعر 

گرم شد از بوی مهر 

باز هم بازار شعر 

بانگاهی پر امید 

رفته ام در کار شعر 

 

  • مهدی طهماسبی دزکی

انگار تمام آسمان را

جاداده میان دامن خود

با یک سبد از ستاره ها او

آراسته جامه ی تن خود

هر قصه که او بگوید اینجا

در یک شب سرد فصل سرما

بوی گل یاس مهر و خوبی

پر کرده تمام خانه ی ما

در هر نفسش محبت انگار

یک قطعه طلای ناب باشد

هر قصه ی او قشنگ و خوب است

هر گاه که وقت خواب باشد

  • مهدی طهماسبی دزکی

امشب نوشته شاپرک 

انشا خود را زود زود 

انشایی از  یک زندگی 

همراه برگ و باد و رود 

انشا پر از بوی گل و 

عطر نسیم ساده شد 

انشا و نقاشی او 

با خنده ای آماده شد 

فردا  تمام شوق او 

در دشت پیدا می شود 

با حرف های ناب او 

زیبای زیبا می شود 

  • مهدی طهماسبی دزکی

صبح است خورشید این زمان

در آسمان پیدا شده

با بودن او آسمان

مثل گلی زیبا شده

بر بال های شاپرک

سوی گلستان می روم

با دوستانم شادمان

سمت دبستان می روم

از خنده های بچه ها

پر شد فضای مدرسه

یک آسمان پر می شود

از حرف های مدرسه

امسال سال اولم

خوشحال و شادان می روم

سوی کلاس و مدرسه

با روی خندان می روم

1377/4/25

  • مهدی طهماسبی دزکی

مادر این شاپرک

می خرد کیفی قشنگ

یک مداد و دفتری

بسته ای از آبرنگ

در دبستان امید

که میان جنگل است

شاپرک امسال را

در کلاس اول است

شاپرک با اشتیاق

می پرد در آسمان

دوست دارد درس را

در کنار دوستان

مهر ماه 1377

  • مهدی طهماسبی دزکی

مهر ماه 

دارد می رود 

با خش خش برگهای زرد 

با وزش بادهای سرد 

با حضور ابرهای سفید و سیاه 

مهر ماه می رود تا فردا 

تا روزهای خوب در پیش 

  • مهدی طهماسبی دزکی

کلاس درس تازه 

صدای پای باران 

هنوز زنده باشد 

در این میانه انگار 

هنوز مدرسه هم 

رفیق بی صدایی است 

رفیق لحظه هایی 

که مملو از امیدند 

هنوز مدرسه هم 

به شوق پر شد از گل 

  • مهدی طهماسبی دزکی

بر زمین سرد صورت می کشید 

فکر رفتن بود تا سمت بهار 

باد زوزه می کشید و بر گها 

مانده در بین جدایی و فرار 

  • مهدی طهماسبی دزکی

برگهای رنگارنگ روی زمین می خزند 

جاجیم خوشرنگ بافته می شود 

دلتنگی های پرستوها 

وزش باد 

در لطافت صبحگاهی باهم بودن در مدرسه ها 

شور انگیزتر از همیشه است 

مهرب مهربان آمده 

اصلا پاییز 

بهار است 

از جنس رنگهای مختلف 

  • مهدی طهماسبی دزکی

ماه مهر 

ماه مهربان من 

ماه لحظه های شاد 

ماه اولین بهار در کلاس غنچه ها 

ماه درس و مدرسه 

ماه حس و حال نو 

ماه خاطرات سبز 

ماه مهر 

ماه مهربان من 

  • مهدی طهماسبی دزکی

اواخر دی ماه ۱۳۶۶ برف باریده بود و سوز سرما بیداد می کرد . در کلاس باز شد و آقای راستی معلم مان وارد کلاس شد . مثل همیشه لبخند به لب،آرام ، خواستنی و لباس خاکی بسیجی به تن، گچ را برداشت و با خط قشنگی روی تخته سیاه نوشت من می روم، تا اسلام بماند، تا ایران بماند تا شرف و ناموس بماند هنوز بعد از چند دهه هر وقت به مزارش و عکسش نگاه می کنم براین باورم که باید به خاطر خونش اسلام، ایران، شرف و ناموس بماند

نویسنده:مهدی طهماسبی

  • مهدی طهماسبی دزکی

صبح زود 

شهر پر از خاطره 

باز کن این پنجره 

ابر نمایان شده از دور دست 

شعر نو 

خوانده برای همه جا مهر ماه 

مدرسه 

چشم به راه شماست 

اول این راه 

پر از شعر هاست 

آخر این راه به سمت خداست 

 

  • مهدی طهماسبی دزکی

پنج سالم بود . روزهای آخر اسفند ۱۳۶۳ می شد نسیم نوروزی را حس کرد . با پدر و مادرم به خانه ی عمو حیدر رفتیم. توی حیاط خانه ی قدیمی عمو ، مردها ایستاده بودند و گریه می کردند از مادرم شنیدم که عمو صفدر شهید شده. نمی دانستم شهید یعنی؟ تابوت که روی آن پرچم سه رنگ ایران اسلامی کشیده بود، را آوردند و وسط حیاط گذاشتند. صدای ناله ی مردها و زن ها بلند شد. فکر کنم من تنها کسی بودم که گریه نمی کردم چون اصل ماجرا را نمی دانستم. ناخودآگاه به سراغ تابوت رفتم و روی آن را باز کردم . عمو صفدر با لبخند همیشگی با من حرف می زد من سربازم که رفتم خون دادم شما هم پای سربازی اسلام، ایران،غیرت ایرانی و ناموس داری بمانید و من هنوز به این پیام پایبندم نویسنده:مهدی طهماسبی

  • مهدی طهماسبی دزکی

بهانه های تازه 

بهانه های خوشرنگ 

صدای خنده ها باز 

دویده توی خانه 

هزار و یک ترانه 

و من هنوز هستم 

به شوق شاعرانه 

  • مهدی طهماسبی دزکی

با نسیم پاییزی

بوی فصل سرد آمد

بوی برگ افتاده

بوی برگ زرد آمد

باز باد پاییزی

می وزد در این صحرا

می برد به همراهش

بوی خوب گل ها را

باز می کشد دستی

بر سر درختان باد

تا بهار برگردد

خواب سردتان خوش باد

 

  • مهدی طهماسبی دزکی


دود چون پرنده ای
می پرد در آسمان
جمع دور آتشند
بچه های شادمان
گله فکر رفتن است
فصل فصل رنگ هاست
پر شده تمام دشت
این صدای زنگ هاست
وقت کوچ می رسد
آخرین نگاه ها
باز فصل رفتن است
فصل کوچ و راه ها
بچه های شادمان
دور گله می دوند
بچه های ایل باز
شادمانه می روند

  • مهدی طهماسبی دزکی

زیر بال آن کلاغ
آسمان دشت بود
با صدای قارقار
شعر تازه می سرود
پیش از او یک چلچله
شاعر آیینه بود 
قلب او مثل بهار
ساده و بی کینه بود
چند روزی می شود 
رفته حالا چلچله
مانده در ذهن فضا
شور و حال و هلهله
خاطراتی از کلاغ
مانده بر روی درخت
بوی خون پیچیده است
بعد از آن بوی درخت
آسمان بی شاعر است
دشت تنها مانده است
شعر مرگ خویش را
آن کلاغک خوانده است
باد با آن حادثه
شعرها را برده است
دشت بی شعر و سرود
دشت سرد و مرده است
1379

  • مهدی طهماسبی دزکی

هوای گرم تابستان امسال 

پر از احساس های گرم بوده

  • مهدی طهماسبی دزکی

جشن گل 

در روز نو 

با نام گل های غدیر 

دست ها بالاست 

در اندیشه های پر اشتیاق 

  • مهدی طهماسبی دزکی

بهار رفت و با او 

گل و ترانه ها رفت 

صدای درس و مشق 

از تمام خانه ها رفت 

بهار رفت و انگار 

دلی گرفته اینجا 

دقیق تر نظر کن 

ولی نرفته اینجا 

بهار رفته اما 

دلم  همیشه جاری است 

چه خوب شد که حالا

دلم خودش بهاری است 

 

  • مهدی طهماسبی دزکی

نوشتم نور 

به یاد چهره های ساده بودم 

نوشتم  شوق 

به یاد آن دل آزاده بودم 

نوشتم  سرخ و پر شور 

به یاد خاطرات افتاده بودم 

و حالا در دل خود 

دل خود را به گلها داده بودم 

نوشتم نور 

به یاد چهر ه های ساده بودم 

 

  • مهدی طهماسبی دزکی

تمام شهر ساکت 

تمام کوچه ها سرد 

صدای باغبانی 

نمی رسید از باغ 

هنوز در هوا بود 

نشانه ای از ترس 

که ناگهان بهاری 

به رنگ صبح گل کرد 

و شهر را پر از گل 

پر از امید و خنده 

پر از ترانه ها کرد 

  • مهدی طهماسبی دزکی

بهار رو به پایان

بهار رو به رفتن

صدای خنده توی مدرسه نیست

چنارها کنار هم

رفیق های باصفا

نگاه هایشان پر از امیدهای تازه شد

در آخرین نمای شان

نشانه های دیدنی است

و پچ پچ کلامشان

بیانگر بیان نو

بهار و کارنامه هاست

  • مهدی طهماسبی دزکی

روزهای امتحان 

روزهای اضطراب 

حرف ها ی پرصدا 

زیر نور آفتاب 

روزهای زندگی 

روزهای امتحان 

یاد بچه ها بخیر 

یاد خوب دوستان 

  • مهدی طهماسبی دزکی

آسمان ساده خندید بر ما 

مشتی از آب پاشید بر ما 

از دل ابر تیره دوباره 

قطره ای آب بارید بر ما 

مثل سنجاقکی پر گرفتیم 

ریخت احساس امید بر ما 

خنده هایی پر از باد و باران 

قهقهه باز کوچید بر ما 

ابر می خواند شعری پر از شوق 

در دلش حس تاکید بر ما 

از سحرگاه این روز تعطیل 

آسمان ساده خندید بر ما 

  • مهدی طهماسبی دزکی

یادداشت 

می نوشت 

روی زمین فصل نو 

باخطی از سبزه و از یاسمن 

گوشه ای از صفحه را 

با گل و با غنچه پر از عطر کرد 

بعد از آن 

دفتر هر کوه و دشت 

بوی خدا عطر بهاری گرفت 

  • مهدی طهماسبی دزکی

نوشدن سال نو 

زمزمه سبز دعای جدید 

می رسد از راه باز 

بوی دل انگیز عید 

زنده شدن های 

نگاه امید 

مژده یک سال پر از دلخوشی است 

  • مهدی طهماسبی دزکی

بهار شعر تازه ای نوشته 

به خط پر شکوفه 

به سطر سطر سبز همدلی ها 

بهار شعر خود را 

گذاشته پر از شوق 

به روی دوش ساده ی نسیمی 

که می رود به هر جا 

به دست خود بخواند 

و شهر و دشت و کوچه ها 

پر از ترانه سازد 

  • مهدی طهماسبی دزکی

دل من تنگ شده 

بهر غزلخوانی باران در دشت 

خنده های ساده

چهره های معصوم 

دل من تنگ شده 

در هوایی که در آن 

عطر لبخند خدا می آید 

در نگاهی پر از احساس است 

عصرگاهی که در آن 

شاخه ها رقص کنان 

به دعای خورشید 

می نویسد خدایا ما را 

همنفس با گل نرگس فرما 

چه صفایی دارد 

حس و حالی که فقط جا مانده 

  • مهدی طهماسبی دزکی

هوای نیمه ابری

دل پر شور و پر تاب

سرک اینجا کشیده

پس از این ابر خورشید

هوای با خود رسانده

برای شهر خسته

نوید تازه از عید

تمام لحظه ها را

پر از احساس کرده

نسیم تازه ی که

رسانده بوی امید

 

  • مهدی طهماسبی دزکی

گذشت فصل سرما 

گذشت فصل سختی 

دوباره دست باران 

به جان برف افتاد 

صدای شادمانی 

تمام شهر پر شد 

که می رسد دوباره 

طنین سبز دیدار

  • مهدی طهماسبی دزکی

بهانه می کند دلم 

برای جشن باصفا 

برای بچه های ده

برای شور و شوق ها 

چه خاطرات زنده ای 

چه جشن  های ساده ای 

چه جنب و و ش و همدلی

چه حس پر اراده ای

  • مهدی طهماسبی دزکی

هرچه می گفتم من از سرمای سخت 

درنگاه بچه ها ، یعنی چرا 

بچه ها امروز هم آموختند 

خاطرات سرد و برفی مرا 

دستکش ها و کلاه و شال شد 

گوشه ای از حس و حال بچه ها 

برف باریده که تعطیلی شده 

چند روزی هست مال بچه ها 

  • مهدی طهماسبی دزکی

چه سرمایی چه سوزی 

زمین پوشیده انگار 

لباس برفی اش را 

و من در کوچه دیدم 

گذر می کرد یک مرد 

و در دستش گمانم

که زنبیلی پر از احساس تازه 

و من این حس نو را

همیشه دوست دارم 

 

  • مهدی طهماسبی دزکی

به کوچه ها 

به کوه ها 

به دشتها 

نمانده هیچ لحظه ای 

که جز به برف بگذرد 

  • مهدی طهماسبی دزکی

لحظه ها ساکت و بی هیاهو 

خانه ها غرق در خسته بودن 

چشم ها منتظر مانده در راه 

بال ها نا امید از گشودن 

بچه ها چشمشان سمت تصویر 

توپ هم مانده  حیران و غمگین 

ترس از باختن توی خانه 

همنفس با سکوتی است سنگین 

یک نفر مثل یک شیر برگشت 

از میان زمین رو به آن تیم 

درنگاهش نمانده نشانی 

از غم و ترس ،آورده تصمیم 

شوت فریاد ایران بود 

زنده این غرش جمع شیران 

شوت سرکش غروری که برگشت 

زنده شد ناگهان کل ایران 

  • مهدی طهماسبی دزکی

 

باز هم در آسمان
ابرهایی دیده شد
خوشه های گندم از
کشتزاران چیده شد
باز هم پاییز سرد
آمده با قال و قیل
باز وقت رفتن است
شادمان با کوچ ایل
روی سیم برق ها
با پرستو می پری
باز با خود فصل گرم
خنده ها را می بری
باز هم پایان فصل
می شود آغاز درس
می رسد از مدرسه
باز هم آواز درس
فصل تابستان گرم
سال دیگر باز هم
قصه هایت را بگو
با کبوتر باز هم
۱۷/۷/۷۸

  • مهدی طهماسبی دزکی

 

غروبی خسته و سرد
نگاهی سبز و ساده
درختی برگها را
به دست باد داده
زمین لبریز خش خش
صدای باد پاییز
و شعر تازه ای گفت
برای باد پاییز
دوباره بوی آتش
چه لبخندی به پا شد
رسیده فصل پاییز
که او مهمان ما شد
بیا با من سرودی
بخوان تو باز با ما
بگو به فصل پاییز
خوش آمدی به اینجا
1380/8/4

  • مهدی طهماسبی دزکی